@تازه@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تازه پارچه کتانى تازه دوختن پيش آهنگ تازه کار چاپ تازه چيز تازه چيز تازه آوردن کارمند تازه کاملاً تازه کره اسبى که تازه بالغ شده کسى که تازه بدينى وارد شود کلم تازه و نورس کود تازه کودک تازه از شير گرفته کودک تازه به راه افتاده آئين تازه اى ابتکار کردن آبجو تازه انگليسى آدم تازه کار آدم تازه بالغ آدم تازه وارد اجبار شخص بقبول عقيده تازه اى ارزيابى تازه افسر تازه کار اميد تازه پيدا کردن ايجاد موجود تازه توسط جوانه ... بکلى نو يا تازه با نيروى تازه واژه هاى شامل تازه ـ (107) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5