@تازه@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تازه بدين تازه اى وارد کردن بدين تازه اى وارد شدن يا کردن بسيار تازه تازه پيدا شدگى تازه پيدا شده تازه گذشته تازه کار تازه کار ناآزموده تازه کارى جوانى تازه کردن تازه کننده تازه کيش تازه ازدواج کرده تازه بدنيا آمده تازه به دوران رسيده تازه به دوران رسيده و فاسد تازه به وجود آمده تازه تر تازه تولد شده تازه جوان تازه داماد تازه زائيده شده تازه سازى تازه سرباز تازه عروس واژه هاى شامل تازه ـ (107) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5