@تازه@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تازه تازه لنگر برداشته تازه نفس تازه وارد تازه وارد کردن تجسم يا زندگى تازه دادن تر و تازه ترو تازه تزيينات تازه کردن تقاضاى ورود بدين يا جمعيتى تازه تلقين عقايد و مسلک تازه اى تناسخ در جسم تازه تولد تازه تولد تازه روحانى يافته تولد تازه يافته تيم هاى کودکان يا تازه کارها جانور تازه متولد جشن ورود بخانه تازه جنگل تازه اجداث کردن جوجه تازه پر وبال درآورده خيلى تازه داراى نفرات تازه کردن درخت تازه و جوان ذخيره تازه دادن رمق تازه رمق تازه دهنده واژه هاى شامل تازه ـ (107) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5