@تازه@4
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تازه رمق تازه يافتن روکارى تازه کردن ... و آن را جان تازه بخشد روشن و تازه کردن رونق تازه ريش تازه جوان زمين تازه از دريا گرفته زندگى تازه و روحانى يافته سرو صورت تازه گرفتن صورت تازه دادن به صيقل يا رنگ و روغن تازه دادن به عضو تازه کار تيم ورزشى دانشگاه عضو تازه حزب علف تازه علف تازه مانده فرمول بندى تازه قدرت و زندگى تازه دادن ... نوين يا اصلاحات تازه مد تازه مرحله تازه کارى مرغ تازه تخم کرده ملوان تازه کار مهاجر تازه ... يا گياه به محيط تازه نويسنده تازه واژه هاى شامل تازه ـ (107) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5