@تب@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تب تب نواحى حاره که در ... تب نوبه تب و تاب تب و لرز تب يونجه داراى تب لازم داراى حالت تب داروى تب بر در تب و تاب بودن درحال تب درخت تب نوبه سستى تب ضد تب علف تب بر فرونشستن تب ماده تب آور مربوط به آماس و تب وابسته به تب واژه هاى شامل تب ـ (43) : 1 , 2