@تجسم@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تجسم ... روح و تجسم ارواح مردگان تجديد تجسم تجسم کردن تجسم به صورت وضوح تجسم ثانوى تجسم خدا يا خدايان ... تجسم روح تجسم شخصيت تجسم شى تجسم فکرى تجسم نفس و اعمال خود تجسم و نمايش عقايد ... تجسم واضح روح تجسم يا زندگى تازه دادن تجسم يافته سبک هنرى تجسم عين مناظر مکتب تجسم