@تربيت@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تربيت چوب بندى جهت تربيت نهال ميوه کارشناس تربيت حيوانات ... از روى کمند تربيت کردن آدم با تربيت آدم بى تربيت با تربيت بد تربيت شده به همه جور قدم تربيت شده بى تربيت تربيت پذير تربيت کردن تربيت آميز تربيت شدنى تربيت شده تربيت مجدد تربيت مرغ تربيت نشده تعليم و تربيت حيوان تربيت شده داراى تربيت يا نجابت خانوادگى دانشجوى تعليم و تربيت دوباره تربيت و هدايت کردن روستايى بى تربيت روش تربيت و رام کردن جانوران زن با تربيت واژه هاى شامل تربيت ـ (32) : 1 , 2