@تصور@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تصور کسى که تصور مى کند گرگ شده است از پيش تصور کردن تصديق بلا تصور تصور کردن تصور کردنى تصور کلى تصور اين که شخصى تبديل ... تصور خام تصور شخصيت انسانى براى چيزى تصور شده تصور غلط تصور غلط کردن تصور غير عملى تصور قبلى تصور نکردنى تصور واهى تصور يا انديشه چيزى را کردن داراى قوه تصور زياد ... باتلاقى که تصور مى رفت ... فکر ساده و بدون تصور اطفال قابل تصور قابليت تصور قبلا تصور کردن