@تصوير@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تصوير پيشوندى است به معنى عکس و تصوير چاپگر تصوير بردار انعکاس يا تصوير بعدى چيزى ... ايجاد تصوير ليزى ... وسيله انعکاس يا تصوير با تصوير نشان دادن بت يا تصوير ... به شکل قوچى تصوير مى شود ... افکار و اجسام با تصوير تصوير پردازى تصوير چند تخته اى تصوير کارت تصوير کردن تصوير کش تصوير کشيدن تصوير برجسته نما تصوير بردار تصوير بردارى تصوير بعدى چيزى تصوير تلويزيونى که علائم ... تصوير جانورى که دست ... تصوير حکاکى شده روى ... تصوير حضرت مريم تصوير حضرت مسيح يا ... تصوير خيالى واژه هاى شامل تصوير ـ (53) : 1 , 2 , 3