@تصويرى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تصويرى ... از حالت تصويرى به صورت ... تصويرى که نقاش از خود بکشد تصويرى بر روى صفحه رادار تقويت کننده تصويرى حروف تصويرى خط تصويرى دستگاهى که تصويرى را بزرگ ... عکس و تصويرى که با رنگ ... نشان يا علائم تصويرى