@تمام@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تمام کار کننده در تمام سال کلاه تمام لبه اجازه تمام سال با تمام فشار باشدت تمام بالباس تمام رسمى براى تمام صداها و سازها براى تمام عمر برنده تمام پولها به طور تمام و کمال تئاترى که تمام بليط هايش ... تمام کاهشگر تمام کردن تمام کردنى تمام کلمه تمام کننده تمام افزايشگر تمام تر تمام دندان تمام راه تمام روز تمام شکفته تمام شدن تمام شدنى تمام شده واژه هاى شامل تمام ـ (56) : 1 , 2 , 3