@تمرکز@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تمرکز تمرکز کننده خط تمرکز دادن تمرکز در کانون تمرکز درنقطه بخصوصى تمرکز دهنده تمرکز روانى تمرکز قدرت اقتصادى در ... تمرکز يافتن طرفدار تمرکز طرفدار تمرکز قدرت در ... طرفدار نهضت تمرکز يهود در ... عدم تمرکز عدم تمرکز دادن فلسفه ى تمرکز قدرت يا استبداد نهضت تمرکز بنى اسرائيل ... وابسته به تمرکز روانى