@تن@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تن گنجايش کشتى برحسب تن ... مردانه که به تن چسبيده باشد کسى که لباس نوکرى بر تن دارد آدم تن لش انجمنى مرکب از چهار تن برحسب شماره تن به تن کرد تن پوش مندرس تن کار تن کرد شناسى تن کردشناس تن آسا تن آسايى تن به رضا داده تن به قضا داده تن در دادن تن در دادن به تن در ندادنى تن دردادن تن دردهى تن درمانى تن شمارى تن متريک يا تن هزار کيلويى جامه از تن به در آوردن جامه از تن در آوردن واژه هاى شامل تن ـ (47) : 1 , 2