@تنظيم@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تنظيم کارگردانى و تنظيم صحنه تئاتر کارها را تنظيم کردن اسباب تنظيم اسباب تنظيم و ميزان کردن چيزى اسبابى براى تنظيم و نگاهدارى ... با تنظيم کيفر خواست متهمى ... بد تنظيم شده بدون دريچه تنظيم تعديل و تنظيم غلط تنظيم پذير تنظيم کردن تنظيم کننده تنظيم کننده اختلاف سطح تنظيم کننده سرعت تنظيم آهنگ تنظيم ادعا نامه تنظيم انجمن سازى تنظيم به صورت جدول تنظيم حرارت تنظيم خود به خود حرارت در بدن تنظيم سرعت چيزى تنظيم شده در خوشه هاى کوچک تنظيم صحنه براى ايفاى ... تنظيم و تنسيق خود تنظيم وقت واژه هاى شامل تنظيم ـ (45) : 1 , 2