@تنظيم@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تنظيم خود به خود تنظيم شونده درجه تنظيم تير براى پيشگيرى ... دريچه مخصوص تنظيم جريان آب دستگاه تنظيم گرما دستگاه تنظيم کننده ضربان قلب دستگاه تنظيم برق دستگاه تنظيم جريان هاى ... دستگاه تنظيم حرارت دستگاه تنظيم خودکار دستگاه يا جعبه تنظيم مقاومت سند تنظيم نشده شيار تنظيم وقت علم تنظيم و محافظت از کتب عليه کسى ادعا نامه تنظيم کردن ... داخل سفينه را تنظيم کردن مامور تنظيم حمل و نقل ... موتور را تنظيم کردن نمودار تنظيم وقت وابسته تنظيم حرارت وسيله تنظيم جريان برق و غيره واژه هاى شامل تنظيم ـ (45) : 1 , 2