@تنگ@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تنگ تنگ نفس تنگ هم تنگ هم چيدن تنگ هم چينى تنگ و محکم کردن يا شدن تنگ ورشو تنگ يا کمربند بستن جامه تنگ و چسبان بندبازان ... خود به خود تنگ شونده داراى دره تنگ کردن داراى شکم تنگ و منقبض دامن تنگ دره کوچک و تنگ دره باريک و تنگ دره تنگ دره تنگ و پر درخت دره تنگ و باريک دره تنگ و عميق لباس تنگ مجراى تنگ مرض ترس از فضاى تنگ و محصور معبر تنگ واژه هاى شامل تنگ ـ (47) : 1 , 2