@توقف@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه توقف چراغ علامت توقف وسايط نقليه کسى يا چيزى که توقف مى کند امر به توقف دادن بدون توقف ... خيابان مخصوص توقف پياده رو بيش از حد معين توقف کردن توقف کار يا فرآورى ... توقف کردن توقف کنيد توقف بازرگان توقف برنامه ريزى نشده توقف خونريزى توقف مطلق در نيمه راه توقف کردن درجهت باد توقف کردن درحال توقف درحال توقف پر زدن دستورالعمل توقف ... حوضچه مخصوص توقف قايق هاى ... ... ديگر و توقف کوتاهى در ... وسيله توقف