@تيز@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تيز تيز گر تيز کردن تيز کن تيز کننده تيز بين تيز بينى تيز دادن تيز دندان تيز شدن تيز فهم تيز فهمى تيز نظر تيز هوش تيز هوشى تيز و دلخراش تيز و نافذ جوش نوک تيز خار نوک تيز خارنوک تيز داراى پشت نوک تيز داراى پنجره يا طاق نوک تيز داراى بينى تيز داراى خارهاى نوک تيز داراى دو انت هاى نوک تيز داراى زائده هاى نوک تيز واژه هاى شامل تيز ـ (104) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5