@ثابت@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه ثابت چيز ثابت گرده با نوک ثابت ... بر روى گوش ثابت مى شود اثاثه ثابت افزايش به نسبت ثابت با درازاى ثابت با مبناى ثابت با مميز ثابت با نوک ثابت بردار ثابت به طور ثابت يا معين به نسبت ثابت ثابت کردن ثابت کردنى ثابت کننده ثابت تر ثابت تلويحى ثابت در يک نقطه ثابت زمانى ثابت شدن ثابت شده ثابت قدم ثابت قدم بودن ثابت قدم ماندن ثابت ماندن واژه هاى شامل ثابت ـ (60) : 1 , 2 , 3