@جا@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه جا پا بر جا پيچ و مهره داراى جا انگشتى چنگک جا لباسى چه جا چيزى را به جاى ديگرى جا زدن ... اظهارات بى جا و کارهاى ... ... براى مسافرين جا رزرو مى ... کشيدن يا گذاشتن يا جا دادن کليد يا جا انگلشتى آلات ... آکوردئون جا انگشتى دار ... آنچه در يک گارى جا بگيرد اجازه نامه جا و خوراک صادر کردن ادعاى بى جا ادعاى بى جا کردن از جا پراندن از جا پريدن از جا کندن از جا برداشتن از جا در بردن از جا در رفتگى از جا در رفتن از جا در رفته از جا دررفته از هر جا از هر جا گزيننده واژه هاى شامل جا ـ (97) : 1 , 2 , 3 , 4