@جا@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه جا جا زدن جا سنجاقى جا هيزمى حاضر در همه جا حضور در همه جا حضور در همه جا در آن واحد حضور در همه جا در يک وقت حفره اى که شست در آن جا بگيرد خوب جا دادن خود را به جاى ديگرى جا زدن دخالت بى جا کردن در آسمان جا دادن در اين جا در غار جا دادن در ميان چيزى جا دادن در ميان عبارات ديگر جا دادن درکلاه فرنگى جا دادن درکلبه جا دادن دربهشت جا دادن درفضا جا دادن درهمه جا ... داراى يک جا براى چهار ... دستور بى جا دادن ... کوچک ترى در آن جا بگيرد رديف جا انگشتى واژه هاى شامل جا ـ (97) : 1 , 2 , 3 , 4