@جاى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه جاى ... درعوض و به جاى و غيره ... درعوض و به جاى و غيره مثل چيزى که به جاى فتيله به کار رود چيزى را به جاى ديگرى جا زدن گواه جاى ... آهن که به جاى وثيقه به کار ... ... جلا و به جاى کهربا به کار ... ... چينى که به جاى اسب انسان آن ... کسى که به جاى ديگران چيز مى ... کسى که به جاى عروسک يا جانورى ... کم جاى از تنگنا يا جاى باريکى گذشتن از جاى خود برون کردن از جاى خود بيرون کردن از جاى خود تکان دادن از يک جاى ديگر ... ى نيکو به جاى کلمه ى زشت اهل جاى دور افتاده ... که پريان به جاى بچه اى که ... ... پريان به جاى بچه حقيقى ... ... خور به جاى شاهزاده در ... با سرعت از جاى جستن بافت همبند جاى زخم ... اطلاعات از جاى ديگر و ... بريدگى يا شکاف جاى دکمه واژه هاى شامل جاى ـ (176) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8