@جدا@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه جدا ... هنگام آسياب کردن جدا مى شود ... نيم پائينش جدا مى گردد ... باريکه باريکه جدا مى کند ... جامعه ديگرى جدا مى سازد از جسم جدا کردن از ديگران جدا کردن از روى بى ميلى جدا شدن از از قبيله خود جدا شدن از هم جدا کردن از هم جدا کردن الياف از هم جدا شدن از هم جدا نشده برگزيدن و جدا کردن ... پيوستن هجاهاى جدا شده از ... برش استخوان و جدا کردن و خارج ... بند از بند جدا کردن ... آپارتمان هاى جدا جدا تقسيم ... جدا گراى جدا گرايى جدا کاسبرگ جدا کردن جدا کردن از طبقه جدا کردن در اثر بريدن جدا کردن دومنطقه به ... جدا کردن طول روى محور مختصات واژه هاى شامل جدا ـ (56) : 1 , 2 , 3