@جزء@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه جزء پرده جزء صحنه نمايش ... از کل به جزء يا از علت ... ... از چند جزء ناجور ساخته ... ... که امروزه جزء جمهورى يوگوسلاوى ... ... که گاهى جزء جلبک محسوبند ... مقطوع تيولدار جزء به صاحب ... ... کلروفيل که جزء قارچ محسوبند افسر جزء افسر جزء نيروى هوايى ... بقسمت هاى جزء تقسيم کردن تقسيم بدرجات جزء تقسيم به بخش هاى جزء کردن تقسيم به جزء کردن تقسيمات جزء تقسيمات جزء وزارتخانه ها ... جزء چيزى را بريدن جزء کسرى جزء کلمه جزء کوچک چيزى جزء اصلى جزء اصلى هر چيزى جزء امنا بودن جزء بندى جزء بندى کردن جزء بندى شده واژه هاى شامل جزء ـ (57) : 1 , 2 , 3