@جسم@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه جسم از جسم جدا کردن ... شخص تبديل به جسم و خون عيسى ... به جسم ديگرى تبديل کردن بى جسم تبديل به جسم جامد کردن تبديل جسمى به جسم ديگر ترکيب کلوريد با جسم بسيط ديگر تعليق مايع يا جسم به صورت گرد ... تغيير جهت محور جسم گردند تناسخ در جسم تازه جسم پرتاب شونده جسم پنج وجهى جسم چند وجهى جسم چهار سطحى جسم ژلاتينى جسم گلوله مانند جسم کروى جسم کروى کوچک جسم کوچک کروى جسم آلوده جسم آويخته جسم انتقال دهنده گرما جسم ايزوتوپ جسم بسيط جسم بى حرکت واژه هاى شامل جسم ـ (88) : 1 , 2 , 3 , 4