@جسم@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه جسم جسم تابنده جسم تخم مرغى جسم تعليق شونده يا متراسب جسم جامد جسم جامد پنج وجهى جسم جامد و سخت جسم حل شده جسم حلقوى جسم خمير مانند جسم دادن جسم دار جسم روشن جسم زرد ايجاد کردن جسم زغال جسم سخت و جامد و متراکم جسم شب تاب جسم شش سطحى جسم شناور جسم شناور بر روى آب جسم صدا دار جسم صيقلى جسم عفونى جسم غير هادى جسم قابل ارتجاعى که ... جسم مدور واژه هاى شامل جسم ـ (88) : 1 , 2 , 3 , 4