@جسم@3

زبان مبدأ: فارسی

معنی فارسی

  1. واژه‌نامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه جسم جسم مرکب جسم مرکب آبدار جسم مرکزى جسم مسدود کننده جريان خون جسم مسطح و کوچک بويژه ... جسم منعکس کننده جسم مهره جسم مواج و شناور جسم نسوز جسم نورانى جسم نيمه هادى جسم هر ترکيب و متبادل ... جسم هشت سطحى جسم هندسى شبيه به شبه کره جسم واقع در سطح جسم يا ماده اى که ... جسم يا مايع داراى ... ... با ترکيب جسم ديگر يکى ... داراى جسم کردن داراى جسم توانا ... که از مرکز جسم عبور مى کند در جسم چيزى فرو کردن ... سير محور جسم گردنده تغيير ... ... اثر گردش جسم شلجمى به ... صداى بر خورد دو جسم واژه هاى شامل جسم ـ (88) : 1 , 2 , 3 , 4
{{ err }}

{{ metaLine || "واژه‌نامه فارسی‌طور و دیکشنری اروپایی" }}

یک حرف از الفبا را بزنید یا واژه را جستجو کنید.

واژه‌ای در این بخش پیدا نشد.

ترجمه به انگلیسی از دیکشنری‌های بارگذاری‌شده

{{ entry.headword }}

/{{ entry.ipa }}/

{{ entryLat ? "ترجمه به فارسی" : "معنی فارسی" }}

  1. {{ sn.pos }}
    ویژه
    {{ sn.n }}.{{ sn.gloss }}

    {{ sn.example }}

{{ entry.etymology }}

ترجمه به انگلیسی

ترجمه به فرانسه

تعاریف ویکی‌واژه CC BY-SA است؛ موارد «واژه‌نامه» مال حساب شماست مگر عمومی منتشر شود.

کاربران

سطح عمومی، ویژه، ویرایشگر، مدیر. نقش ارشد عوض نمی‌شود.

  • {{ u.name || u.mobile }} {{ u.mobile }}
    ارشد

واژه‌نامه من

فهرست واژگان را به حساب خودتان بچسبانید. عضو عمومی فقط فهرست خصوصی دارد.

جداکننده: تب، = یا |. ستون سوم تب‌دار یادداشت است. خط‌هایی که با # شروع شوند نادیده گرفته می‌شوند.

{{ gMsg }}

  • {{ g.name }} {{ g.lang }} · {{ g.term_count }} واژه · {{ g.visibility }}