@جسم@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه جسم جسم مرکب جسم مرکب آبدار جسم مرکزى جسم مسدود کننده جريان خون جسم مسطح و کوچک بويژه ... جسم منعکس کننده جسم مهره جسم مواج و شناور جسم نسوز جسم نورانى جسم نيمه هادى جسم هر ترکيب و متبادل ... جسم هشت سطحى جسم هندسى شبيه به شبه کره جسم واقع در سطح جسم يا ماده اى که ... جسم يا مايع داراى ... ... با ترکيب جسم ديگر يکى ... داراى جسم کردن داراى جسم توانا ... که از مرکز جسم عبور مى کند در جسم چيزى فرو کردن ... سير محور جسم گردنده تغيير ... ... اثر گردش جسم شلجمى به ... صداى بر خورد دو جسم واژه هاى شامل جسم ـ (88) : 1 , 2 , 3 , 4