@جسمى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه جسمى پخش کامل ذرات جسمى درجسم ديگر پديده نورافشانى جسمى پس از ... ابر جسمى اثر مجاورت جسمى در يک ... ... خود به خود جسمى در فعل و ... ... سلول هاى جدارى و جسمى تبديل جسمى به جسم ديگر تجزيه جسمى به وسيله جريان برق تجزيه ى جسمى در اثر اضافه ... تعليق جسمى به صورت ذرات ... جسمى که از ترکيب ذرات ... جسمى که ترکيب آن با ... جسمى که حاوى ماده ... جسمى که مستعد تبديل ... جهش و کشش جسمى به طرف جلو ... خاصيت جسمى يا مادى رسيدن خصوصيات جسمى و روحى ... ساختمان جسمى فضاى اطراف هر جسمى ... انسداد رگ به وسيله جسمى ... يا سطح يا جسمى مى شود هر جسمى که داراى خاصيت ... هر جسمى شبيه پشت بالن هيدرات جسمى که داراى ...