@جلو@4
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه جلو جلو خان جلو خونريزى را گرفتن جلو دادن جلو دار جلو داربودن جلو را گرفتن جلو راه جلو رفتن جلو رفتن کاغذ جلو رونده جلو زدن جلو ساحل جلو سر جلو صحنه جلو مغز جلو مغزى جلو نيم تنه پنبه دار جلو و عقب جنبش به عقب و جلو ... جسمى به طرف جلو در اثر خروج ... حرکت به جلو به وسيله موتور ... ... را با مشت جلو آمده از خود ... حصير يا فرش جلو در خميدگى به جلو و پايين خود را جلو انداز واژه هاى شامل جلو ـ (160) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7