@جلو@5
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه جلو خود را جلو اندازى ... داراى دو صندلى عقب و جلو دکل جلو و پايين کشتى داراى چشمان جلو آمده ... طرفين يا در جلو و عقب ساختمان داراى ساختمان جلو آمده در جلو در جلو چيزى قرار دادن در دويدن جلو افتادن در صف جلو قرار گرفتن در مسابقه جلو افتادن از درمانور جلو افتادن دوقاچ جلو و عقب زين ... چراغ هاى جلو صحنه نمايش ... رو به جلو زمين جلو آمده زمين جلو عمارت سپر جلو بخارى سايبان يا چادر جلو مغازه سبقت يا جلو افتادگى از ... سد جلو راه سر به جلو ... ساير اسباب هاى جلو بخارى سينه جلو دادن شيشه جلو اتومبيل واژه هاى شامل جلو ـ (160) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7