@جماعت@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه جماعت پيروى از عقايد جماعت برهنگان پيمان دولت با جماعت مذهبى ... العمل در ميان جماعت اوباش جماعت کارگر جماعت دهقانان جماعت زنان جماعت موسيقى دانان جماعت همراهان جماعت همفکر جماعت يهوديان پراکنده ... علوم روحانى جماعت کاتوليک ستاره يا شخصيت برجسته جماعت فرقه يا جماعت مذهبى همرنگ با جماعت