@جمع@4
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه جمع در کندو جمع کردن در يک نقطه جمع کردن درمرکز جمع کردن ... براى خشک کردن جمع شده است دوباره جمع کردن دوباره جمع آورى کردن دوباره جمع آورى و متحد کردن دورهم جمع شدن راى جمع کن سرمايه جمع کردن ... پول يا پول جمع آورى شده از ... ... بايد سرمايه جمع آورى شود ... نزديک زانو جمع شده باشد شيپور جمع صورت جمع صيغه جمع ضمير اول شخص جمع عليق جمع آورى کردن فساد جمع شدن فندق جمع کن لب و لوچه را جمع کردن ماشين جمع ماشين جمع زنى ماهيچه جمع کننده محل جمع آورى خرمن واژه هاى شامل جمع ـ (103) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5