@جو@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه جو پايين تر از جو پرس جو فعل و انفعالى پرس و جو پى جو گروه جو کينه جو آدم ستيزه جو آدم فتنه جو آرد کردن جو خيسانده آرد جو دوسر آش جو ... ارتفاعات زياد ماوراء جو انبار کاه و جو و کنف و غيره انتقام جو ايستگاه پرس و جو باز جو باستان جو بلغور جو يا گندم يا ... تفرقه جو جو پيغمبرى اصل جو کوبيده جو آسيابى جو جو يا تلق تلق کردن جو خارجى جو دادن واژه هاى شامل جو ـ (67) : 1 , 2 , 3