@جوان@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه جوان ... درخت هاى جوان بين درختان ... آموزشگاهى که زنان جوان را براى دخول ... افسر جوان افراطى تازه جوان تيموس حيوانات جوان ... اى که زن جوان جهيزيه و البسه ... جوان ژيگولو جوان ژيگولو و خود نما جوان ژيگولو و خوشگذران جوان گستاخ جوان اوباش صفت جوان جلف جوان خارج رفته جوان دخترباز جوان رعنايى که عاشق ... جوان روستايى جوان زيبايى که مورد ... جوان سلحشور جوان شونده جوان شيک جوان عياش جوان نجيب زاده آلمانى جوان وار جوان ولگرد حالت جوان شدن واژه هاى شامل جوان ـ (49) : 1 , 2