@جور@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه جور چند جور ... يک جنس يا يک جور شده ادغام و جور کردن از پيش جور کردن اين جور با هم جور آمدن به هم جور کردن به هم جور شدنى به همه جور قدم تربيت شده تند جور کردن جمع و جور جمع و جور کردن جور کردن جور کردن چند گذرى جور کردن چند مرحله اى جور کردن گزينشى جور کردن حبابى جور کردن خارجى جور کردن خاصيتى جور کردن داخلى جور کردن درجا جور کردن درجى جور کردن دلوى جور کردن طاسى جور کردن معاوضه اى واژه هاى شامل جور ـ (108) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5