@جور@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه جور جور کردن نوسانى جور کردن و ادغام جور کردن و شدن جور کردنى جور کننده جور به جور جور به جور کردن جور به جور شونده جور بودن جور بودن با جور درآمدن جور درآوردن جور ديگر جور ساختن جور ساز جور شدن جور شده جور نشدنى جور و جفا کردن سه ورق جور آوردن ... پنج واحد يا نفش يک جور طبقه بندى يا جور کردن لذت بردن از جور و جفاى معشوق ... ... که همه جور کالاهاى صنعتى ... هر جور واژه هاى شامل جور ـ (108) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5