@جوش@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه جوش چيز جوش خورده آب جوش ريختن روى اتصال و جوش خوردن استخوان ... اثر آب جوش بر روى پوست ايجاد جوش با هم جوش خورده به جوش آمدن به جوش آوردن به جوش و خروش آمدن تشتک زير سماور و قهوه جوش جنب و جوش جوش چرک دار جوش کوچک درصورت جوش آتشفشانى جوش اکسيژن زدن جوش اکسيژن لاستيک و فلزات جوش برقى جوش برقى دادن جوش برقى زدن جوش ترش جوش خوردن جوش خوردنى جوش دادن جوش دار جوش درآوردن واژه هاى شامل جوش ـ (53) : 1 , 2 , 3