@حاصل@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه حاصل پر حاصل انحراف حاصل کردن بى بار يا بى حاصل کردن بى حاصل تارى حاصل از اشک و غيره تماس حاصل کردن و آهسته گذشتن تماس مختصر حاصل کردن تماس نزديک حاصل کردن جنون و فلج حاصل در اثر ضايعات ... حاصل کار حاصل کردار انسان حاصل کردن حاصل از کربن حاصل تجزيه سلولى حاصل جمع حاصل جمع جزيى حاصل جمع يک ورى حاصل خيال و وهم حاصل خيز کردن حاصل خيز شدن حاصل دادن حاصل دهنده حاصل فروش داراى اراضى بى حاصل و کم فايده رنگين کمان حاصل از مه واژه هاى شامل حاصل ـ (27) : 1 , 2