@حاضر@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه حاضر اغذيه حاضر حاضر کردن حاضر بخدمت حاضر بقبول حاضر به جنگ شدن حاضر بودن حاضر جوابى حاضر خدمات حاضر دانستن شخص غايب حاضر در همه جا حاضر شدن حاضر نشده حاضر و آماده حاضر و غايب ... محض احضار حاضر بخدمت نظام ... زمان حاضر سر موقع حاضر شدن لطفاً حاضر شدن ... ولى براى سفر حاضر نميشود همه جا حاضر ... زمين شناسى حاضر که از ... وضع حاضر