@حال@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه حال پريشان حال ... دست نقاش در حال نقاشى آدم سست و بى حال افتاده حال اهل حال با اين حال با حال خميازه سخن گفتن بازگشتن و به حال اول رسيدن به حال گردش راه رفتن به حال آوردن به حال اول بر گرداندن به حال اول برگرداندن به حال ايست درآمدن به حال تعادل درآوردن به حال خود برگشتن به حال نخست برگرداندن به حال نخستين برگردنده به حال نخستين برگشتن به حال ويرانى در آوردن بهر حال بى حال بى حال کردن بيمار يا معلول در حال نوتوانى تابستان را به حال رخوت گذراندن تغيير حال مجدد يافتن واژه هاى شامل حال ـ (63) : 1 , 2 , 3