@حاکم@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه حاکم پيشرو حاکم و غيره کشور حاکم بر درياها بانوى حاکم قلعه حاکم کل حاکم بودن حاکم دست نشانده اجنبى حاکم زن حاکم ستمگر يا مستبد حاکم عاليمقام حاکم قصر حاکم محلى حاکم مطلق حاکم يا قاضى شهر زن حاکم ... دولتى بين اعضاء حزب حاکم