@حرکت@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه حرکت ... آن را به حرکت درآورند ... چرخنده اى که حرکت را به چرخ ... ... روى خط آهن حرکت مى کند گره گره حرکت کردن ... که هنگام حرکت کشتى پس ... کج حرکت کردن ... يا ديرک کار يا حرکت کند کسى که حرکت هواپيما را ... ... آسانى قابل حرکت و جنبش ... ... که جنبش حرکت وضعى زمين ... آماده ى حرکت آهسته حرکت کردن آهسته و کند شده در حرکت آهسته و محکم حرکت کردن اتومبيل مخصوص حرکت روى برف اجازه حرکت و اقدام از جنبش و حرکت باز داشتن از حرکت بازداشتن ... بلبرينگ براى حرکت دادن ماشين ... اسباب تاخير حرکت ... لوازم عکاسى در آن حرکت کند ... همراه قشون حرکت مى کنند ... کار براى حرکت سوپاپ ماشين اين سو و آن سو حرکت کردن با چالاکى حرکت کردن واژه هاى شامل حرکت ـ (211) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9