@حس@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه حس حس خارش حس خارش يا سوزش داشتن حس ذائقه حس زنانگى حس سنج حس شامه حس ششم حس عام حس لامسه حس نشدنى حس هم نوعى حس و حرکت خطاى حس داراى حس دشمنى در اثر سرما بى حس شدن روش چينى بى حس سازى به وسيله ... عارى از حس مسئوليت عضو حس فاقد حس بينش و مال انديشى فاقد حس تشخيص فاقد حس همکارى فقدان حس شامه ماده بى حس کننده موضعى پروکائين مبناى حس و حساسيت مربوط به حس حرکت واژه هاى شامل حس ـ (56) : 1 , 2 , 3