@حساس@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه حساس ... نور بر روى صفحه حساس گياه حساس آدم حساس و بى اراده و سست عنصر بسيار حساس حساس کردن حساس کننده حساس به سرما و گرما حساس بودن حساس سازى حساس شدن حساس شده حساس نسبت به متن حساس نسبت به همه رنگها حساس و باهوش خيلى حساس داراى شاخک حساس داراى فکر حساس دقيق و حساس و لطيف کردن ديود حساس نسبت به نور ريشه حساس شاخک حساس شاخک حساس نوک تيز شبيه شاخک حساس عضو حساس شنوايى بى مهرگان غير حساس واژه هاى شامل حساس ـ (33) : 1 , 2