@حفظ@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه حفظ از پيش حفظ کردن از حفظ خوانى به وسيله سپر حفظ کردن ... موجود زنده براى حفظ حيات حفظ چيزى از خطر و غيره حفظ کردن حفظ کردن و از حفظ کننده حفظ کنى حفظ اسرار خود حفظ الصحه حفظ جان حفظ منابع طبيعى حفظ منافع شخصى حفظ نظم و آرامش کردن ... سرخ پوستان حفظ و حامى ... طرفدار حفظ منابع طبيعى عقيده به حفظ و رعايت مصالح ... ... انتظامى محلى براى حفظ امنيت ... نژادى در اثر حفظ و ابقاء صفات ... قابل حفظ و نگهدارى ... خطر مخصوص حفظ محلى از ... نيروى حفظ وابسته به حفظ يا حراست