@حق@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه حق حق جريه حق حاکميت حق حاکميت مطلقه حق دادن حق دادن مستحق دانستن حق دخول حق راى حق راى دادن حق راى نسوان حق راى و شرکت در انتخابات حق رد حق رهن حق سکنى حق شفعه حق شناس حق شناسى حق صرافى حق ضرب مسکوکات حق طبع و نشر حق عبور حق عبور از روى ملک ديگرى حق عبور با کشتى گذاره حق علف چريدن حق عمرى و رقبى حق عمرى و رقبى داشتن واژه هاى شامل حق ـ (104) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5