@حل@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه حل چيزى که رنگ را حل مى کند ... پلاتين حاصله از حل املاح آن جسم حل شده حل پذير حل کردن حل کردنى حل کننده حل ترسيمى حل تقريبى حل دقيق حل شدن حل شدنى حل مسئله حل مواد معطر در محلولى ... حل نکردنى حل نشدنى حل نشده ... که موجب تقليل و حل گردد راه حل ... که در آب حل شده و با ... غير قابل حل قابل حل قابل حل بطريق جبرى قابل حل در چربى قابليت حل واژه هاى شامل حل ـ (32) : 1 , 2