@حل@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه حل ماده تخميرى حل شدنى ماده حل نشدنى معادله چيزى که حل آن مستلزم حل ... معماى غير قابل حل نفوذ يک حل کننده از يک پرده نيم حل پذير وسيله راه حل واژه هاى شامل حل ـ (32) : 1 , 2