@حکومت@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه حکومت اداره يا حکومت کردن ... کار يا حکومت نايب السلطنه ايجاد حکومت مستقل ناحيه اى با تهديد و ارعاب حکومت کردن به صورت حکومت مطلقه و ... تبديل به حکومت يکه تاز کردن تحت کنترل حکومت در آوردن توسط خدا حکومت و اداره شده ... براى بر انداختن حکومت حکومت پرستى حکومت پليسى حکومت چهار نفرى حکومت گرا حکومت گرايى حکومت کارشناسان فنى حکومت کردن حکومت ائتلافى حکومت اجامر و اوباش حکومت ادارى حکومت اربابان فن حکومت استبدادى حکومت استبدادى و مطلقه حکومت اشرافى حکومت اغنياء حکومت امپراتورى واژه هاى شامل حکومت ـ (95) : 1 , 2 , 3 , 4