@خارج@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه خارج از ميدان رزم خارج شده ازدواج با افراد خارج از قبيله امتداد از مرکز به خارج انحنا يا خميدگى به طرف خارج ايستگاه خارج از شهر با تعظيم خارج شدن با زور خارج شدن با فشار خارج کردن بخار از دهان خارج کردن برآمدگى قسمت غضروفى خارج گوش ... کردن و خارج کردن قسمتى ... بريدن و خارج کردن بلوزى که زود پوشيده يا خارج شود به زور خارج کردن به طرف خارج ... تحقيقات در خارج از محل ... ... داستان هاى خارج از اخلاق ... محتوى خون خارج شده از ... ... گشايند آدمکى از آن خارج شود جوان خارج رفته حذف قسمت هاى خارج از اخلاق حرکت سريع پا به طرف خارج خارج کردن خارج کردن مدفوع خارج کننده واژه هاى شامل خارج ـ (122) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5